اختصاصی// آیا تاریخ می تواند کیفیتی عینی داشته باشد؟
1- اهمیت موضوع عینیت در تاریخ
بر حسب آن چه گفته شد تمایل ما بیشتر به سمت ایده آلیست ها می رود تا پوزیتیویست ها زیرا در باب ارتباط تاریخ با علوم طبعی گفتیم که پوزیتیویست ها علوم طبیعی را تنها منبع دانش بشری می دانند و بدین ترتیب تاریخ در زمره علوم نخواهد بود و ایده آلیست ها آن را مستحق همردیفی با علوم طبیعی می دانند، به قول کالینگوود: تجلی تاریخ به صورت یک رشته مستقل از خصوصیات ویژه زندگی فکری عصر حاضر است.
اما قبل از این که بتوانیم تاریخ را علم بدانیم باید مشکلی را پاسخ گو باشیم و آن این است که آیا تاریخ نویسان می توانند و اگر بتوانند به چه مفهوم می توانند امید داشته باشند که به دانش و اطلاعات عینی دست یابند؟ عینیت درباره هر علمی که مدعی جایگاه علمی است باید وجود داشته باشد یعنی کیفیات آن مورد پذیرش عمومی قرار بگیرد و هر مورخی به همان نتیجه برسد که دیگری رسیده است، بدین معنا که بی طرفانه و عاری از نظرات شخصی است. باید گفت در علوم طبیعی این عینیت وجود دارد. این بدان علت است که شیوه تفکر مشخص در هر یک از این علوم وجود دارد که مورد قبول همه دانشمندان آن علوم است و تفکر طبق این پیشفرضهاست. البته این بدان معنا نیست که این پیشفرض ها غیرقابل تغییر و ابطال است.
اگر تاریخ می خواهد مدعی عینیت مانند علوم طبیعی باشد باید در آن خصیصه ای یافت که مانند علوم طبیعی پاسخگوی نیاز به عینیت باشد.
2- بیان مقدماتی مسأله
حال به خود تاریخ نظر می کنیم تا ببینیم آیا مورخان دنبال عینیت علمی در آن هستند؟ آیا امید آن ها ارائه نتایج همسان با شواهد همسان است؟
درست که مورخان بر بی طرفی تأکید دارند و تاریخ را تبلیغ نمی دانند، اما ناظر بیرونی در مورد امری واحد با شروح و توصیفاتی روبرو است که با هم تضاد دارد. به نظر می رسد در تفکر تاریخی یک عنصر ذهنی متفاوت با آن چه در تفکر علمی است، دست اندر کار است که باعث محدودیت عینیت و تغییر ماهیت آن می شود. مورخان معتقدند تاریخ بی طرف تاریخ نیست. هر تاریخی از دیدگاه خاصی نوشته می شود در صورتی که دیدگاه ها را از تاریخ بیرون بکشیم باقیمانده قابل درک نخواهد بود و مثل این است که به یک شیء نگاه کنیم بدون این که دید خاصی داشته باشیم. در تأیید این استدلال نکته دیگری که مطرح می شود مسأله "گزینش" است: گزینش موضوع خاص، و حقایق مهم درباره آن موضوع خاص. بنابراین بسیاری از مطالب ذکر نشده باقی می ماند. اما چه چیز بخصوصی باعث عدم توافق مورخان می شود؟
3- عواملی که باعث عدم توافق بین مورخان می شود
الف) آن چه که تاریخ نویس شخصا درباره یک فرد یا طبقه ای از افراد دوست دارد یا ندارد (قهرمان محوری کارلایل ≠ قهرمان ستیزی ولز)؛ اما این امر مانع عمده ای در راه نیل به عینیت تاریخی نیست زیرا می توان بر آن وقوف یافته و اصلاحش کرد.
ب) پیش داوری یا پیش فرض های ناشی از وابستگی به گروه خاص؛ آن چه درباره عامل اول گفته شد در این خصوص نیز صادق است منتها کشف پیشفرضها و تعصبات در اینجا مشکل تر است، احساسی نیست و ماهیت دیگری دارد و جزو اصول حساب می شود. معتقدات مذهبی یک فرد می تواند به صورت یک اعتقاد منطقی باشد و بر نوشته های او اثر بگذارد و تصور عاری بودن نوشته اش از معتقداتش منطقی نیست. اما باید این پیش فرضها در نوشته های تاریخی طبق ضوابط منطقی توجیه گردد وگرنه باید حذف شود. البته برخی مثل مارکسیست ها یا فروید مدعی ضوابط منطقی برای توجیه افکارشان نیستند و آن را رد می کنند.
ج) فرضیه های متضاد در زمینه تعبیر و تفسیر تاریخی (ماتریالیسم تاریخی مارکسیسم ≠ کثرت گرایی یا چند آئینی برتراند راسل)؛ این فرضیه ها یکی از منابع مهم عدم توافق در تاریخ نویسی است. راه حل موارد دوگانه فوق در اینجا قابل طرح نیست زیرا تاریخ نویس برای این که بتواند حقایق مورد نظر را به صورتی مفهوم ارائه کند باید فرضیه ای داشته باشد.
ایراد می کنند که این اشکالات زائیده تخیل است زیرا این فرضیات دارای کیفیات تجربی هستند که آن ها را موجه می کند و زمان می خواهد تا همگانی شود بدین ترتیب مشکل عدم توافق از بین خواهد رفت اما مشکل این است که صاحبان این فرضیات مشخصا مارکسیست ها طوری از آن ها دفاع می کنند که گویی واقعیت است. شاید منبع این اعتقاد چیزی جز تعصب مبتذل نیست. هر چند که این تناقض مایه عدم توافق زیاد بین تاریخ نویسان است اما هسته مرکزی آن نمی تواند ناشی از تعصب ساده باشد و ناشی از تفاوت در ادراک فلسفی است.
د) معتقدات اخلاقی نویسنده و تفکر او درباره طبیعت انسان (معتقداتی مسیحی ≠ خردگرایی قرن هجدهم).
تاریخ نویسان هر یک با اندیشه های فلسفی خود گذشته را مورد بررسی قرار داده و این امر تأثیر قاطع بر نحوه تعبیر و تفسیر آن ها در مورد گذشته بر جای می گذارد. بنابراین در تحلیل نهایی، اختلاف عقیده بین تاریخ نویسان، اختلاف در فلسفه یا دید فلسفی آن هاست. شاید راه حل این مشکل این باشد که تا حد امکان خود را به جای کسانی که اعمال آن ها را بررسی کنیم قرار دهیم. اما در این جا مشکل تجربه پیش می آید و این که تا چه حد می توانیم واجد تجربیات شخص مورد نظر شویم یا از تجربیات روزمره خویش و ملاحظات اخلاقی و فلسفی دوران خود رها شویم. در این صورت مجبوریم داوری هایی عمومی درباره طبیعت بشر به عمل آوریم اما این امر مشکل است زیرا نمی توانیم کاملا از اصول خویش رها شویم.
همانطور که قبلا گفته شد تعمیم و کلی گویی درباره طبیعت انسان در ورای توضیح و تشریح تاریخی قرار دارد. بنابراین باید اطلاعاتی درباره طبیعت انسان داشته باشیم. اما این اطلاعات از کجا می آید؟ همان طور که قبلا گفته شد از "تجربه"، اما در این جا منبعی دیگر را نیز اضافه می کنیم و آن معتقدات اخلاقی و فلسفی است. در این صورت است که می توانیم درک مطلب نماییم. بنابراین شاید بتوان ترکیبی از نظرات مختلف را به دست داد. اما در هر حال شکاکیت تاریخی به دلیل اختلافات واقعی بین متون تاریخ نویسان سر جای خویش می ماند.
بنابراین هر تاریخ نویس از دیدگاه خود به گذشته می نگرد لذا تاریخ نویسی جنبه ذهنی دارد و عوامل پیش گفته باعث اختلاف تاریخ نویسان می شود. در اینجاست که دوباره سؤال عینیت و شکاکیت تاریخی به شدیدترین وجه مطرح می شود. ما خود را با چند فرضیه گوناگون درباره تاریخ روبرو می بینیم:
1- راه حلی که پیروان مکتب شکاکیت تاریخی ارائه می دهند این است که تمامی این بحث ها بی فایده است در نتیجه سدی غیر قابل عبور در راه دانش واقعی درباره گذشته ایجاد می کند؛
2- فرضیه دورنمایی یا تصویری: منکر آن است که این اختلاف دید مانع دستیابی به عینیت می شود، مفهوم عینیت را باید به مفهومی ملایم تر نه شدید تلقی کرد؛ شرح تاریخی اگر حقایق را از دیدگاه خود به درستی ترسیم کند دارای عینیت تاریخی است و شرح های گوناگون مکمل هم هستند؛
3- عینیت در مفهوم غلیظ آن ممکن است زیرا حداقل از نظر اصول امکان تکوین نقطه نظری که مقبولیت عامه بیابد به کلی منتفی نیست.
4- شکاکیت تاریخی
بدون شک انکار امکان وجود دانش عینی در تاریخ بشر دارای عنصر مهمی از تضاد است اما می توان با شرح دیگری درباره نقش تاریخ کمکی به رفع تضاد نمود. دلیل این که برخی معتقد به شکاکیت تاریخی می شوند این است که معتقدات اخلاقی و فلسفی در ورای تعبیر و تفسیرهای متفاوت تاریخی قرار دارد و به لحاظ علمی قابل اعتماد نیست بلکه بیان یا ابراز تفکر غیر عقلائی می باشد. لذا تفکر تاریخی برای آن ها عنصر ذهنی غیر قابل تغییر است. این امر مستلزم این است که اصولا تاریخ از رشته های دانش نیست ولی ما اگر نقش تاریخ را به نحوی دیگر تعبیر کنیم این تضاد کاهش می یابد. اگر به جای این که بگوییم هدف اولیه تاریخ نویس کشف واقعیت درباره گذشته به خاطر نفس عمل است بگوییم تاریخ باید مصرف عملی داشته باشد مشکل حل می شود. زیرا که افراد بشر در حالت تمدن احساس نیاز خواهند کرد تصویری از گذشته برای فعالیت های کنونی خود ترسیم کنند. اما ایراد این است که در این فرضیه وجه تمایز بین تاریخ و تبلیغ روشن نیست. تاریخ نویسان در تاریخ نویسی نوعی عینیت و بی طرفی طلب می کنند و تاریخ رویاوار را محکوم می کنند. طرفداران شکاکیت تاریخی نمی توانند نتیجه بگیرند که کلیه تلاش ها برای بازسازی گذشته حتما جنبه تبلیغاتی دارد چون هدف همه آن ها پیشبرد فعالیت های کنونی خواهد بود. شکاکیون باید این را بپذیرند که چیزی به صورت تاریخ عاری از پیش داوری ذهنی وجود ندارد.
ما باید تاریخ را نوعی بازی تلقی کنیم که قواعد خاص خود را دارد و اگر مورخی این قواعد را رعایت نکند دیگران محصول وی را غیرصادقانه و فاقد ارزش می دانند. تاریخ نویس واقعی کسی است که پاره ای قواعد عینی را به رسمیت بشناسد و طبق آن استدلال کند. می توان همه این قواعد را رعایت نمود بدون این که انکار کرد که تاریخ در درجه اول یک فعالیت علمی است و یا این که درباره عینیت تاریخ استدلال کنیم.
5- فرضیه تصویری یا دورنمایی
این فرضیه قبول دارد که همه تاریخ نویسان گذشته را از دیدگاه خود مورد مداقه قرار می دهند. دو عامل زاینده هر شرح تاریخی است: 1-عناصر ذهنی یا دیدگاه های مورخین؛ 2- شواهد. مورد اول مانع احیای کامل گذشته می شود اما نمی توان گفت که بازسازی انجام شده تمام ناصحیح است. درست است که مورخ باید با پیش فرض های خود به گذشته بنگرد، ولی به خاطر این پیش فرض ها از ادارک گذشته به کلی دور نمی ماند. از طرفی این فرضیه ما را از این که بگوییم کدام دیدگاه صحیح است منع می کند. نمی توان گفت که تاریخی از نظر عینیت بهتر از دیگری است در واقع این دیدگاه ها با هم تضاد ندارند تنها در صورتی می توان گفت تاریخی بد تنظیم شده است که قواعد اساسی (تدقیق در شواهد و حفظ تمامیت فکری در استدلالات) نادیده گرفته شده باشد. بنابراین طبق این فرضیه عینیت در تاریخ به مفهوم ملایم، رقیق شده و فرعی امکان پذیر است. البته عینیت در این جا نزد عموم یکی نیست، تاریخ لیبرالیست های برای لیبرال ها و تاریخ مارکسیست ها برای مارکسیست ها معتبر خواهد بود. اما روی هم رفته این فرضیه مطبوع تر و قابل باورتر از فریضه شکاکیت است. با این همه تاریخ نویسان پیش فرض های هم را مورد انتقاد قرار می دهند و تنوع متون تاریخی مانع از آن نیست که برخی از آن ها را معقول تر و به واقعیت نزدیک تر و روشن کننده تر از دیدگاه های دیگر بدانیم.
6- فرضیه آگاهی تاریخی عینی
طبق این فرضیه، مورخ باید امکان آن را داشته باشد که از پیش فرض های خود یا دیگران انتقاد کند. پیش فرض ها را می توان به تناسب بهره برداری از شواهد مورد داوری قرار داد. پیش فرض بد شواهد را تحریف می کند اما پیش فرض خوب موجب می شود شواهد موجود را به درستی بکار گیریم.
اما منظور ما از شواهد چیست؟ شرح فوق مبین این است که برای هر سلسله رویداد تاریخی شواهد ثابتی وجود دارد که مورخان بدون توجه به نقطه نظر خود، کار خود را با آن آغاز می کنند. در حالی که این مورخ است که باید تعیین کند به چه چیزهایی به چشم شواهد نگاه کند و چه استنباطی بنماید. اگر مورخی چیزی را به عنوان شواهد نپذیرد کاری از کسی ساخته نیست. نمی توانیم آن طور که از ما خواسته می شود مسأله را با استناد به یک مشت حقایق مستحکم حل کنیم زیرا آن چه که به یک روایت حقیقت است به روایت دیگر حقیقت نیست. تنها راهی که باقی می ماند این است که بالاخره به یک دید و نقطه نظر واحد تاریخی دست یابیم و پیش فرض هایی که همه مورخین آن را بپذیرند بدین ترتیب مسأله عینیت به شیوه مورد نظر کانت حل می شود: تکوین یک آگاهی عمومی تاریخی، یعنی یک شیوه مورد عمل همگان برای تفکر درباره موضوعات تاریخی. البته این امر هنوز حاصل نشده است و مثبت گرایان نیز کمکی برای حصول توافق در مورد مسائل تاریخی ننموده اند. چرا این طور است؟ تاریخ نویس برای درک عینی از نوع مورد نظر، نه تنها باید اطلاعات واقعی خود بلکه باید اندیشه های اخلاقی و فلسفی خود را نیز رو به راه کند.