تاریخ مطالعه علل است. مورخ یا متفکر بزرگ، کسی است که درباره چیزهای نو یا در محتوای تازه می پرسد «چرا؟» البته در زمان باستان فهم روشنی از علیت نبود اما از قرن 18 که شالوده تاریخ نویسی جدید گذاشته شد نزدیک به 200 سال مورخان و فلاسفه تاریخ سعی در کشف علل وقایع تاریخی و قوانین حاکم بر آن داشتند. و اتفاق بر این بود که تاریخ به خط کردن وقایع گذشته به ترتیب منظم علت و معلول است.
حال مورخ در مشخص کردن علت رویدادها به چه ترتیب عمل می کند؟
1-    معمولا چندین علت را به یک رویداد تخصیص می دهد نه یک علت را؛
2-    سپس از سر وسواس حرفه ای باید از طریق کاهش، آن ها را سر و سامان بخشیده و با تقدیم و تأخیر آن ها، علت العلل را بر می شمارد. تقدم  و تأخر علل، هسته مرکزی هر استدلال تاریخی است. مورخ باید از طریق ساده کردن علل به کار بپردازد.
برخی معتقد به نقش تصادف در تاریخ اند و به توالی جبری (اصالت جبر در تاریخ یا شیطنت هگل) و این که اعمال بشر موجبات علّی دارد معتقد نیستند. در این باب پوپر و سِر آیزایا برلین به سرزنش هگل و مارکس می نشینند. فلسفه جبر که مورد نفی اینان است بدین معناست که هر چیزی علت یا عللی دارد و چیز دیگری نمی تواند روی دهد مگر آن که علت یا علل متفاوت باشد. بر خلاف پوپر، در امور بشر همه چیز ممکن نیست. در ذهن بشری هر چیزی علتی دارد و تحقیق درباره آن ها بر خلاف اعتقاد آیزایا برلین کفر و انکار مشیت الهی نیست. بشر در امور روزمره به دنبال علل است و هیچ چیز را تصادفی نمی داند و این به معنای جبر نیست. بلکه اعمال بشر هم جبری است هم اختیاری.
مورخ نیز به دنبال علل است اما اختیار و ناگزیری را با هم مورد ملاحظه قرار می دهد. ناگزیر خواندن یک واقعه از سوی مورخ بدین معناست که عوامل وقوع آن واقعه بسیار قوی بوده است و مرتکبان آن به صورت ارادی آن را انتخاب و برگزیده اند. منشأ اصلی تهمت «ناگزیریت» مکتب «اما و اگر» است. اما این ها ربطی به اصالت جبر ندارد و جواب این است که برای این که این اما و اگرها روی دهد، علل نیز می بایست تفاوت می کرد.
نظریه تصادف در تاریخ یا بینی کلئوپاترا تاریخ را فصلی از رویدادهای ناشی از علل تصادفی می داند مثل این که بگوییم نتیجه جنگ اکتیوم حاصل دلباختگی آنتونی به کلئوپاترا بود، اما این ربطی به اصالت جبر ندارد و به همان اندازه موجب علّی دارد که هر اتفاق دیگر. در این نظریه یک توالی علت و معلول، توالی مورد نظر را قطع می کند اما سؤال این است که در این صورت چگونه می توان معنایی در تاریخ پیدا کرد در حالی که هر آن ممکن است توالی ما با توالی دیگری که نامربوط است قطع یا منحرف شود؟
اما ریشه این نظریه چیست؟ این نظر اکثراً در میان گروه یا ملتی رواج می یابد که زیر بار رویدادهای تاریخ خمیده است (بیوری، ماینکه، فیشر و ...) نه آن هایی که بر مرکب مراد سوارند.
مونتسکیو سعی در دفع این تجاوز دارد و مارکس برای آن عذر می آورد و معتقد است تصادف سیر رویدادها را تند یا کند می کند و اهمیت چندانی ندارد و تصادف ها همدیگر را خنثی می کنند و ... در حالی که این ها بازی با کلمات است. توصیف چیزی به تصادف، معمولا کار را آسانتر می کند و تحقیق علت را متوقف و تنبلی به بار می آورد. مورخ بر این باور است که چیزی که تصادفی نامیده می شود، تصادف نیست و علتی معقول دارد.
همانطور که هر امر واقعی، واقعیت تاریخی نیست و زمانی که اهمیت و ربط آن معلوم شد ممکن است به مقام واقعیت تاریخی ارتقاء یابد در مورد علل نیز رویکرد مورخ مشابه است. علل، تفسیر مورخ را از جریان تاریخی تعیین می کند و تفسیر مورخ، گزینش و تنظیم علل را مشخص می سازد. سلسله مراتب علل، جوهر تفسیر مورخ است. در این سلسله، تصادف در پایین ترین مرحله است. این علل نیز مؤثرند اما در تفسیر تاریخ وارد نمی شوند. همه آن چه هواداران تصادف و امکان در تاریخ می گویند کاملا درست و منطقی است منتها در فرآیند گزینش بر حسب دلالت تاریخی و جهت یابی آگاهانه و علّی به سوی حقیقت جایی ندارد. این توجیهات در نظر مردم نیز معقول نیست و علت حقیقی محسوب نمی شود. به گفته هگل «آن چه عقلی است حقیقی است و آن چه حقیقی است عقلی است» علل عقلی در همه جا صادق است و می توان از آن درس آموخت و قابل تعمیم است اما علل تصادفی، یکتا است و قابل تعمیم و در نتیجه درس آموزی نیست. هر مطلبی که به تفاهم متقابل حال و گذشته کمکی نکند از نظر مورخ عقیم و مرده است.