آیا تاریخ عربی در دوره جدید به منظور تجدید تاریخ نگاری نوشته می شود؟ یا این که قرائتی جدید از منابع تاریخی است، و به این ترتیب تاریخ نگاری با چشم انداز جدید انجام می شود؟

-1-

دعوت گسترده ای از جهات مختلف برای تجدید تاریخ نگاری وجود دارد. برخی بر این باورند که تاریخ ما از اعوجاج بین مورخ خارجی متعمد و مورخی داخلی که در برابر جریان های ناشی از اولویت های متضاد خضوع می کند، یا نتیجه دستکاری روایات و برخی از مورخین و عدم انعطاف پذیری آن در مقابل نقد و بررسی، یا نتیجه ضعف یا نبود روش. برخی نیز هستند که تاریخ را برای مقصدی خاص می نویسند، اسلامی، قومی، مارکسیستی، وطنی، منطقه ای، فرقه ای، یا غیر آن ...

هر دوره ای علایق و رویکردهای خود را دارد، در برخی از دوره هایی که بسیار خطرناک هستند اهمیت تاریخ نگاری مطابق با آن، تشدید می یابد.

می توان به تلاش هایی گسترده در خارج از کشور برای تاریخ نگاری یک امت یا تمدن، اشاره کرد که در آن تلاش ها شخصیت هایی طبق طرح جامع مشارکت کرده اند. از نمونه های آن می توان تاریخ کمبریج جدید، وسطی، و قدیم، اشاره کرد، بدین معنی که به تاریخ، یا دورانی از آن به مثابه کل نگریسته تا به درکی جامع رسیده و به خطوط اصلی توجه کرد.

تاریخ عرب به صورت کلی (خارج از حوزه فرهنگ عمومی) نوشته نشده است بلکه اجزا یا صفحاتی از آن نگاشته شده است. لازم است که به آن به عنوان یک کل نگریسته، و بر طبق یک طرح کلی نگاشته شود، و این نیازمند بررسی است.

بعد از این، روش اساس جستجو و نگارش است، و تخصص از لوازم جستجو. جای این گله باقی است که بسیاری از آن چه نگاشته شده است از روش جستجوی تاریخی متابعت نمی کند، همان طوری که بسیار از افرادی که می نویسند ـ به استثناء برخی از آن ها ـ هرگز آمادگی تاریخ نگاری را نداشته اند.

لازم به ذکر است که تاریخ نگاری عربی – اسلامی در حال حاضر در حوزه های مختلفی جریان دارد، برخی آن را در حوزه پژوهش های دینی بررسی کرده و آن را با عقیده در ارتباط می بینند، و برخی آن را در حوزه ادبیات بررسی می کنند، برخی نیز آن را در حوزه پژوهش های تاریخی، بر طبق روش یا بدون آن بررسی می کنند. برای هر یک از این حوزه ها نیز روش و مقصد خاصی است. این وضع باعث آشفتگی های فراوان شده و به اضطراب در نگارش می انجامد. همه این ها ناظر به اهمیت روش تاریخی و ضرورت التزام به آن است. (اگر یقین اساس عقیده باشد، بنابراین مراتب اولیه جستجوی تاریخی مسلتزم شک در روایات و نقد آن ها می باشد).

بعد از این برخی از رویدادها و دیدگاه های تاریخی در فکر و احساس ما زنده است، و ما مفاهیم و احساساتی قوی نسبت به تاریخ داریم، این امر در نگرش ما به صفحات تاریخ و روش نگارش ما تأثیر دارد. این حالت، اهمیت دسترسی به یک روش متقن جستجوی تاریخی را نشان می دهد.

قبلا به شکافی مهم در پژوهش تاریخ عربی اشاره شد، ... و آن مساله دوره بندی این تاریخ با استناد به طبیعتش و درک مسیر آن، و بر اساس آن چه از تحولات اصلی در آن به دست می آید، می باشد.

ممکن است این نقاط یا برخی از آن ها علتی برای تاریخ نگاری در حال حاضر باشد. ممکن است بعد از این بپرسیم: آیا امت حق ندارد در هر دوره قرائت و درک خود را از تاریخ در سایه علایق و نگرانی ها و آرمان خود ارایه دهد؟

-2-

بعد از این می پرسیم: چرا تاریخ نوشته می شود و مراد از جستجوی تاریخی چیست؟ آیا تاریخ به عنوان حوزه ای برای پژوهش آکادمیک و طبق آن نگاشته می شود، یا این که تاریخ، با التزام به روش و موضوع، برای نفع جامعه نوشته می شود؟

تاریخ نگاری پیوند محکمی با تحولات فکری و عمومی دارد، از آن تأثیر گرفته و بر آن اثر می گذارد. پس تاریخ به عنوان یک عمل دانشگاهی صرف نگاشته نمی شود بلکه لازم است مرتبط با ایجاد جامعه بوده و شأنی همطراز با هر حوزه معرفتی دارد. بنابراین طبیعی است امت قرائت خود از تاریخ را در سایه تحولات عمومی و آرمان هایش تجدید کند. نگرش به تاریخ و مشکلاتی که در آن وجود دارد از دوره ای به دوره دیگر در سایه آن متغیر است.

ما در عصری هستیم که شاهد تغییراتر و تحولات بزرگی است که ما را در بر گرفته و بر زندگی مان مؤثر است. امت در دوره ای بحرانی را پشت سر می گذارد، همه این ها در ما اثر می گذارد و دعوت به تجدید نظر در قرائت ما از تاریخ می کند.

دوران بحران پرده از مشکلات و شکاف ها و جریان هایی بر می دارد که در مواقع عادی آشکار نبود، به ویژه هنگامی که آزادی به اندازه کافی در دسترس نیست. زمانی که تاریخ برای صورت بندی اعتماد و تأیید هویت به کار برده می شود ـ مقصد هر چه باشد ـ در این حال شاهد تمجید عاطفی فراوان و ...... بحث در مورد فتوحات و گسترش ها، و از قهرمانان و شاهکارهای منحصر به فرد خواهد بود. در حای که شرایط فعلی نیاز به غیر از این موارد دارد. شرایط فعلی نیاز به تجزیه و تحلیل انتقادی و بررسی همه چیز به طور جدی و عینی دور از احساسات یا سعی در خودستایی، و دنبال کردن جدی روش علمی در پژوهش تاریخی دارد، و این که آن چه برجسته است تاریخ امت است، که تمدن و میراثی را که هنوز هم ما را احاطه کرده است، شکل  داده، و بنابراین ناگزیر از اهمیت دادن کلی به آن در جستجو هستیم.

ما در شرایط عادی در صفحات تاریخ گذشته جستجو می کنیم در زمان حاضر را درک کنیم، اما واقعیتی که در آن زندگی می کنیم گاهی اوقات نیازمند آن است که از مشکلات عصر حاضر به گذشته پل بزنیم. این امر برای فهم هر دو مفید است.

در وضعیت بحران کنونی پژوهش تاریخ برای فهم عناصر تفرق یا تقسیم مفید به نظر نمی رسد اما شاید مؤثرتر از آن نظارت قوی بر نیروهای تجزیه کننده کنونی و رهایی از آن ها ـ یعنی شروع با حال حاضر و شیب به گذشته ـ باشد تا ریشه ها و خطوط را شناخته و پیشرفت و تأثیر آن ها در تاریخ را ببینیم. آیا تجزیه یک پدیده جدید است یا این ریشه هایی در تاریخ دارد؟

مثال های دیگری نیز در این زمینه وجود دارد. نقش عشایر و قبایل چیست؟ قبیله ها ابتدا ابزاری برای فتوحات بوده اند، پس از آن زمانی که با نگرش اسلامی و مقصد رسالت اسلامی احاطه شد، ماده بنای دولت عربی اسلامی بزرگ در گذشته، محسوب شد. اما قبل و بعد از آن، عامل تجزیه و پاره پاره شدن بنیاد دولت بوده است. کافی است به ابن خلدون در تجزیه و تحلیل اثر آن اشاره کنیم (پس بادیه نشینی عربی بعد از فتوحات اسلامی عامل ایجادی نبوده است، بلکه گاهی درست نقیض آن بوده است).

فرقه گرایی با وجود رویکردهای مختلف آن ممکن است گاهی در فضای باز و آزاد فکری رحمتی برای امت باشد. حدیث: «اختلاف امت من رحمت است». اما در فضای تعصب و خودکامگی عامل تفرقه، اختلاف و برخورد خواهد بود (این بدان معنی نیست که عوامل سیاسی و اقتصادی نقش بزرگی در اختلاف انگیزی ندارد یا روش رویارویی یا تقسیم را از این یا آن فرقه نمی گیرد).

ممکن است بپرسیم: آیا قضاوت مطلق و فقدان آزادی پدیده ای جدید است یا این که ریشه هایی دارد و تحولاتی تاریخی ممکن است دنباله روی آن باشد؟ و آیا فقدان سازمان ها مخصوص سازمان های سیاسی، پدیده ای پسینی در عصر حاضر است یا این که پدیده ای تاریخی است که جهت فهم آن نیازمند پیگیری و رجوع به پشت پرده می باشیم؟

ما سعی کردیم گاهی اوقات، در جستجوی خطوط سیر مشترک بوده، و به دنبال عناصر وحدت در تاریخ مان باشیم، و فراموش می کنیم که در مقابل معادله ای هستیم که از سویی نیروی وحدت و از سوی دیگر تجزیه کننده می باشد، و هرگز تصویر را درک نخواهیم کرد اگر تنها بر تأثیرات و نیروهای خارجی در برابر رویکردهای وحدت اکتفا کنیم، زیرا عناصری داخلی نیز وجود دارد تحت فشار تجزیه قرار دارد. این امر زمانی که به رویکردهای توسعه در واقعیت نگاه می کنیم، تأیید می شود. دوره رومانتیسم که انتظار ایجاد وحدت را می کشید، با مرگ یا کاهش قدرت استعمار به پایان رسید. دریافتیم که گذشت زمان با وجود ارتقاء درجه آگاهی و پیشرفت فرهنگ و اندیشه، تاکنون منجر به تثبیت تجزیه شده است.

و به این ترتیب مطالعه عوامل و شرایطی که منجر به تجزیه می شود، برای درک توسعه تاریخی امت ضروری است.

پس مطالعه اجزاء ـ همانند مطالعه عوامل تجزیه ـ برای فهم تاریخ عربی ضروری است. اما تمرکز بر اجزاء ـ همان گونه امروزه رویکردی شایع می باشد ـ می تواند منجر به تمثیل تاریخ عربی می شود و گویی تاریخ از واحدها (یا دوره ها) ی منفرد یا جدا تشکیل شده است در حالی که تاریخ عربی خالی از تداوم نیست، تداومی که با وجود یک ساختار اجتماعی منسجم و قادر به مقاومت در برابر دوره های آشفتگی و تغییرات سیاسی، احساس می شود. این جنبه ای است که نیاز به بررسی عمیق دارد.

بر ماست که بپرسیم: آیا در تاریخ عربی خطوط اتصال و استمرار وجود دارد؟ آیا در آن عناصر قوی و انسجام وجود دارد که در برابر آشفتگی ها و تغییرات سیاسی مقاومت کرده و طبیعتی برای آن کسب کند که بواسطه آن مشخص شود؟

این جا می توانیم به برخی از آن ها به منظور جلب توجه به این نکته مهم اشاره کنیم.

در ابتدا زبان عربی ملاحظه می شود که خود عامل اتصال و استمرار و بنیان هویت عربی و خاستگاه میراث است. و اگر در برخی دوره ها زبان ها (لهجه ها) یی پیدا شود زبان ادبی عمومی در شعر عربی قبل از اسلام (و امثال آن) وجود دارد. سپس یک پایگاه دائمی در قرآن پیدا شد. برای قرون عدیده، عربی زبان اسلام و زبان فرهنگ اسلامی شد. تا این که زبان اسلامی دیگری پیدا شد، اما عربی زبان اصولی اسلام و فرهنگ عربی باقی ماند.

اسلام آمد و عرب را متحد کرد، پیامی را برای آن ها آورد که بدان واسطه در زمین پراکنده شدند، و نشانه ای در جهت شناخت جهان عربی بعد از آن به شمار می آمد. قرآن و سنت نبوی پایه پژوهش های اسلامی بود همان طوری که در ابتدا انگیزه ای  برای پژوهش های عربی بود. فرهنگ عربی - اسلامی شکل گرفت تا به نوبه خود میراثی زنده برای امت عربی و پایه ای برای اتصال در طول تاریخ، شکل دهد.

طبیعت جزیرة العرب (و بعد از آن کشورهای عربی) عاملی برای استمرار در تاریخ عربی بوده و خود نتیجه عوامل جغرافیایی ، و حضور دره ها در اطراف سرزمین های کشاورزی بوده است، و دره ها مکان های تمرکز و فشردگی جمعیت در سرزمین های سبز بوده است.

تاریخ شاهد صفحات مکرری ـ در مشرق عربی و مغرب ـ از تمرکز بادیه ها و تبدیل آن ها به حومه های شهری، و تجدید گروه های بشری در حومه های شهری، و آثار آن در اخلاق و حوزه های اجتماعی و اقتصادق، بوده است. تمام این ها حتی در دوره معاصر نیز استمرار داشته است.